X
تبلیغات
در خلوت دل

در خلوت دل

هر چه شما بيشتر بر من بتازيد من بيشتر بر خودم ميبالم.چرا كه هر چه از شما دورتر باشم بمردم نزديكترم.

بیا بیدار کنیم

بيا بيدار كنيم خوابيده ها را

قفلاي خونيه صندوقچه ما

هزازرون ساله

گم كرده كليده

بيا با قلبامون رستم بسازيم

كه اون كه دشمن ديو سپيده

بيا قفلو كليد را مهربون كن

كه سختو سوت كوره خونه هامون

بيا با دستاي هم پل ببنديم

كه رد شه قاصدك از روي خونه هامون.

منبع:دیگران

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1390ساعت 11:59  توسط ميرزا قلمدون  | 

حلقه

حلقه

دخترك خنده كنان گفت كه چيست

راز اين حلقه زر

راز اين حلقه كه انگشت مرا

اين چنين تنگ گرفته است به بر

راز اين حلقه كه در چهره او

اينهمه تابش و رخشندگي است

مرد حيران شد و گفت

حلقه خوشبختي است حلقه زندگي است

همه گفتند : مبارك باشد

دخترك گفت : دريغا كه مرا

باز در معني آن شك باشد

سالها رفت و شبي

زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر

ديد در نقش فروزنده او

روزهايي كه به اميد وفاي شوهر

به هدر رفته هدر

زن پريشان شد و ناليد كه واي

واي اين حلقه كه در چهره او

باز هم تابش و رخشندگي است

حلقه بردگي و بندگي است

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1390ساعت 8:30  توسط ميرزا قلمدون  | 

اخرین پست

با سلام به همه عزیزانم

خب عزیزان میرزا گرچه گفتنش سخته ولی باید گفت:

این آخرین پست خواهد بود.

من بارها تصمیم به تعطیلی این وبلاگ داشتم که هر بار بخاطر محبت شما عزیزانم منصرف

شدم .

ولی این بار چون دیگه توانی در من وجود نداره برای ادامه دادن بنابراین علیرغم میل باطنیم و با

اینکه

علاقه به همتون دارم ولی باید برم.البته تصمیم داشتم بعد از اتمام ۶۰ پست فروغ این کار را

انجام بدم

ولی خب خوشبختانه متوجه شدم همه عزیزانم با فروغ آشنا هستند بنابراین دیدم احتیاجی به ادامه

کار نیست.خب برای همتون آرزوی موفقیت دارم.

              با آرزوی یک زندگی سراسر شادی برای تمامی شما عزیزان.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 تیر1390ساعت 11:45  توسط ميرزا قلمدون  | 

مصاحبه ایرج گرگین و فروغ فرخزاد/1

مصاحبه ایرج گرگین با فروغ

_ راجع به زندگی، شرح حالتان

والله حرف زدن در این مورد به نظر من یک کار خیلی خسته کننده و بی فایده ای است. خوب،

این یک واقعیتی است که هر آدمی که به دنیا می آید، با لاخره یک تاریخ تولدی دارد. اهل شهر

یا دهی است ، توی مدرسه ای درس خوانده، یک مشت اتفاقات خیلی معمولی و قراردادی توی

زندگیش اتفاق افتاده که با لاخره برای همه می افتد، مثل توی حوض افتادن دوره بچگی، یا مثلاً

تقلب کردن دوره مدرسه، عاشق شدن دوره جوانی، عروسی کردن ، از این جور چیزها دیگر.

اما اگر منظور از این سؤ ال توضیح دادن یک مشت مسائلی است که به کار آدم مربوط می

شود، که در مورد من شعر است . پس باید بگویم که هنوز موقعش نشده. چون من کار شعر را

بطور جدی هنوز تازه شروع کرده ام.

- شعر امروز باید صاحب چه خصوصیاتی باشد؟ نکات ضعف ومثبت آن، وضع شعر امروز؟

من خیلی از شما تشکر می کنم که گفتید « شعر امروز» و نگفتید « شعر نو». چون داستان

این است که شعر، نو و کهنه ندارد.آنچه شعر امروز را از شعر دیروز جدا میکند و به آن

شکل تازه ای می دهد همان جدائی است که به اصطلاح میان فرم های مادی و معنوی زندگی

امروز با دیروز وجود دارد.

من فکر می کنم، کار هنری یک جور بیان کردن و ساختن مجدد زندگی است و زندگی هم

چیزی است که یک ماهیت متغیر دارد.جریانی است که مرتب در حال شکل عوض کردن و

رشد و توسعه است.در نتیجه این بیان، که همان هنر می شود درهر دوره روحیه خودش را

دارد و اگر غیر از این باشد اصلاً درست نیست، هنر نیست یک جور تقلب است.

امروز همه چیز عوض شده، دنیای ما هیچ ارتباطی به دنیای حافظ و سعدی ندارد؛ من فکر می

کنم که حتی دنیای من هیچ ارتباطی به دنیای پدر من ندارد.فاصله ها مطرح هستند فکر می کنم

یک عوامل تازه ای وارد زندگی ما شده اند که محیط فکری و روحی این زندگی را می سازند.

فکر تلقی یک آدم امروزی، من فکر می کنم ،نسبت به آدمی که در بیست سال پیش زندگی می

کرده کا ملاً عوض شده، آن تلقی که از مفاهیم مختلف دارد. مثلا مذهب، اخلاق، عشق،

شرافت، شجاعت، قهرمانی، واقعا چون محیط زندگی ما عوض شده به نظر من تمام این مفاهیم

زاییده شرایط محیط هستند، این مفاهیم عوض شده. من مثال ساده ای بزنم، راجع به عشق

صحبت می کنیم، پرسناژ مجنون که خب همیشه سمبول پایداری و استقامت در عشق بوده از

نظر من که آدمی هستم که جور دیگری زندگی می کنم، پرسناژ او کاملا برای من مسخره

است ، وقتی علم روان شناسی می آید و او را برای من خرد می کند، تجزیه و تحلیل می کند و

به من نشان می دهد که او عاشق نه، یک بیمار بوده، آدمی بوده که مرتب می خواسته خودش

را آزار بدهد. این است که خب به کلی عوض می شود. شما فکرش را بکنید وقتی لیلی های

دوره ما توی ماشین کورسی سوار می شوند و با سرعت 120 کیلومتر می رانند و پلیس مرتب

جریمه شان می کند آن وقت یک چنین مجنون هایی به درد این لیلی ها نمی خورند. در حالی

که این مجنون ها ، شما نگاه کنید هنوز که هنوز است توی ادبیات ما ( البته ما اسم اینها را

ادبیات نمی گذاریم، ولی « ادبیاتی » که میان عده ای مطرح است) هنوز که هنوز است زیر

همان درخت بید نشسته اند و دارند باکلاغ ها و آ هو ها درد دل می کنند.

شعر « امروز» ما یک شعری باید باشد که خصوصیات این دوره را داشته باشد، و در عین

حال سازندۀ این شعر باید آدمی باشد که به یک حدی از تجربه و هوشیاری برسد که به محتوای

شعرش ارزشی بدهد ک بتواند در حد کارهایی که توی دنیا عرضه می شود، میان آنها، خودش


را جای دهد. و اگر غیر از این باشد؛ کارش چیزی می شود که خب همه می گویند دیگر.

نکات ضعف و مثبت شعر امروز؟

اول از جنبه های شعرمان شروع می کنم. فکر می کنم چیزی که به اسم « شعر امروز» وجود

دارد. و ما سعی می کنیم این جور شعر را دنبال کنیم.به هر حال بهتر است از آن جور

چیزهایی که وجود دارد و باز اسمش را « شعر » می گذارند. در حالی که مطلقا ارتباطی به

محیط ما ندارند.

ولی همین شعر، خب به هر حال چون یک موجود زنده است، و به این علت که یک چیز زنده

یک مقدار عیب ها و نقص هایی هم دارد. فکر می کنم عیب بزرگی، نمی خواهم بگویم شعر ،

بلکه هر کار هنری، و اینکه چرا این جور کارها رشد پیدا نمی کنند و به یک مرحله ای نمی

رسند، وجودنداشتن محیط است. اینجا هنر بیشتر حالت تفنن دارد. چه از جهت سازنده و چه از

جهت خواننده، من هیچوقت ندیده ام یک خوانندۀ شعر این کنجکاوی را نسبت به یک شعر داشته باشد که نگاه کند، ببیند یک شعر از نظر فرم چه ارزشی دارد، محتوی چه پیامی، چه حرفی

است، بعضی ها هم دنبال یک مشت کنجکاوی های خیلی معمولی و بچگانه می روندکه اصلا

ارتباطی با این کارها ندارد. چون محیط نیست، جریانی وجود ندارد، طبیعتا آدم ها توی خودشان

فرو می روند، و اگر به خودشان پناه می آورند و اگر قدرت کافی نداشته باشند از بین می

روند، و اگر هم داشته باشند شعرشان یک شعر مجرد تنها و بی جان میشود. این یکی از

علتهای بزرگ این راکد ماندن و رشد نکردن شعر است. دیگر، آن طرز تلقی بعضی از آدم

های دست اندرکار شعر است، البته من پنج شش مورد را استثناء می کنم و به آنها واقعا معتقدم

به طرز تلقی اینها از مفهوم شعر امروز و زندگی امروز. عینا ما این حالت را توی نقاشی می

بینیم، مثلا یک نقاش برای اینکه زندگی امروز را مجسم کند پناه می برد به یک مشت دست

بریده، خط کوفی و از این جور چیزها. که اینها بیشتر دکوراسیون هستندو اصلا ارتباطی

واقعی با روحیه یک آدم امروز ندارند، اینها سرگرمی است. همین طور توی شعر. من حتی

توی شعر دیده ام که اسم نان تافتون و از این جور جیزها را آورده اند ولی یک چیز سطحی

است. یک تصویر است.اصلا کار هنر تصویر سازی نیست. کار هنر بیان است.بیان وجود یک

آدم، دنیای حسی یک آدم به وسیله یک مشت تصاویری که درزندگی مادی اش، روزانه اش

وجود دارند. این تصاویر قابل لمس است و چون می روند دنبال این جور چیزها،خب شعرها

اغلب سطحی و بچگانه می شود.

اما نکات مثبت، فکر می کنم شعر دوره ما ، یعنی شعری که در ظرف این ده سال شروع شده

(بیشتر چون شروع کننده این نوع شعر نیما بود و موفق ترین شاعر دوره) یکی از خصوصیات

شعر دوره ما، که وافعا ارزش دارد، این است که به جوهر شعری نزدیک شده، از صورت

کلی گویی در آمده از این حالت که هر بیتی شامل یک معنی باشد و در نتیجه نه حالتی را در

شعر مان توسعه بدهیم وروشن کنیم، و نه اینکه این حالت را برای خواننده به وجود بیاوریم که

به یک حالتی صد در صد آشنا بشود. از این حالت کلی گویی در آمده و به زندگی، به آدم، به

مسائل انسانی نزدیک شده،به مسائلی که ریشه هنر در اینهاست و هنر خونش را از این جور

چیزها می گیرد. به این مسائل نزدیک شده و امیدواریم بیشتر نزدیک شود.

در شعر امروز، (ما به این علت می گوئیم که در امروز زندگی می کنیم) اصل، شعر بودن

است. شعرهایی که پراز آه وناله است، پر از غمهاست، پر از ستاره است، پر از خیمه

است،پر از کاروان است، نه.البته اینها هم اگر با یک «دید»امروزی باشند اشکالی ندارد، ولی

اشکال این است که در دنیای این جور آدمها اصلا یک دنیای به کلی بدون پیشرفت است و

ارتباطی با ما ندارد، وگرنه کلمات یک آدم امروزی ، یک آدم صمیمی یک آدم که حساسیتی

نسبت به زندگی دارد و نمی خواهد به خودش دروغ بگوید فقط به این خاطر که مدال شاعر

بودن را به سینه اش بزند، فقط به این خاطر که می خواهد بسازد، خلق کند .در قالب غزل هم

می شود مسائلی را آورد، مسائلی را طرح کرد، همین مسائل امروزی را و یک شعر بسیار

زیبایی ساخت. چیزی که در یک شعر مطرح است فرم وقالبش نیست، محتوایش است، و اگر

محتوای یک شعر ، آن محتوایی باشد که من در دوره خودم، احساس کنم که می توانم با آن

ارتباط داشته باشم بنابراین صد در صد شعر است.

+ نوشته شده در  جمعه 10 تیر1390ساعت 14:29  توسط ميرزا قلمدون  | 

تنها صداست که میماند/فروغ و اطرافيان

   

در اين پست در مورد فروغ شعری را که از زبان خود فروغ در وصف

آدمهای اطرافش  گفته

شده میذارم:

يادي كنيم از اين " فروغ " مان.  

گريزانم از اين مردم كه با من

به ظاهرهمدم و يكرنگ هستند

ولي در باطن از فرط حقارت

بدامانم دو صد پيرايه بستند

از اين مردم كه تا شعرم شنيدند

به رويم چون گلي خوشبو شكفتند

ولي آندم كه در خلوت نشستند

مرا ديوانه اي بدنام گفتند

( فروغ فرخزاد)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 13:45  توسط ميرزا قلمدون  | 

معشوق در شعر فروغ/قسمت اول

 

فروغ صادقانه در مقابل این معشوق، عکس العمل های زنانه دارد. به هر

 حال این وجه از شعر او در ادب فارسی کاملا تازگی دارد. نمی‌دانم

کسانی که در مقابل این جنبه از شعر او...

معشوق من

با آن تن برهنه بی شرم

بر ساق های نیرومندش

چون مرگ ایستاد

طرح مسئله معشوق در شعر فروغ از دو نظر حائز اهمیت است؛ نخست

 این که او برای نخستین بار معشوق مرد را به صورت محسوسی در

شعر فارسی وارد کرد. قبل از او معشوق شعر فارسی معمولا زن است و

 اگر مرد هم باشد (معشوق مذکر شعر سبک خراسانی، یا مکتب وقوع)

مردی است که در مقام معشوق زن توصیف شده است. در شعر زنانی

چون رابعه و مهستی هم معشوق مرد چهره روشن و مشخصی ندارد و

چندان قابل تشخیص از معشوق کلی شعر فارسی نیست. به هر حال فروغ

 بیش و صریح تر از دیگران از چهره معشوق مردی زمینی سخن گفته

است و از این رو زمانی این وجه تازه شعر او، سر و صداهائی

برانگیخت.

دوم این که فروغ زمانی خواست به این معشوق فردیت بخشد، حال آنکه

 معشوق در شعر فارسی مانند انسان شرقی، یک موجود جمعی است نه

فردی، هویت مشخصی ندارد و ایجاد عکس العمل نمی‌کند.

و اینک این دو مورد را به اختصار توضیح می‌دهیم:

۱- معشوق مرد زمینی

در شعر فروغ همه جا سخن از عشق طبیعی و زمینی اما متعالی است و

بدیهی است که معشوق یک زن ، باید مرد باشد.هر چه از اشعار اولیه

فروغ دورتر شویم ، بیان او از این معشوق سخته تر و خود معشوق

متعالی تر است.این معشوق گاهی پسران نوجوان خاطرات دوران کودکی

 و نوجوانی هستند و گاهی مردی که فروغ او را دوست دارد و چهره

متعالی ئی از او ترسیم می‌کند و گاهی چهره بسیار مبهمی‌که وقتی در

زندگی او حضور داشته و بعد ها کنار رفته است و شاعر هم از او نفرت

دارد و هم هنوز او را دوست دارد و معمولا از او با لفظ «دست ها» یاد

می‌کند، همان مردی که در «ایمان بیاوریم» از او سخن گفته است و

اینک از هر سه مورد نمونه‌یی ذکر می‌کنیم:

((کوچه یی هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی می‌اندیشند که یک شب او را

باد با خود برد.

« تولدی دیگر »

و مردی از کنار درختان خیس می‌گذرد

مردی که رشته های آبی رگ هایش

مانند مار های مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می‌کنند

- سلام

- سلام

و من به جفت گیری گل ها می‌اندیشم...

چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت

زنده نبوده است...

چه مهربان بودی ای یار، ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ می‌گفتی...

و در سیاهی ظالم مرا به سوی چراگاه عشق می‌بردی...

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد...

« ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد »

...معشوق من

گوئی زنسل های فراموش گشته است

گوئی که تاتاری

در انتهای چشمانش

پیوسته در کمین سواری است

گوئی که بربری

در برق پر طراوت دندان هایش مجذوب خون گرم شکاری است

معشوق من

همچون طبیعت

مفهوم ناگزیر صریحی دارد

او وحشیانه آزادست

مانند یک غریزه سالم

در عمق یک جزیره نامسکون

او مردی است از قرون گذشته

یاد آور اصالت زیبائی

معشوق من

انسان ساده یی است

انسان ساده یی که من او را

در سرزمین شوم عجایب

چون آخرین نشانه یک مذهب شگفت

پنهان نموده ام

« معشوق من »))

فروغ صادقانه در مقابل این معشوق، عکس العمل های زنانه دارد. به هر

 حال این وجه از شعر او در ادب فارسی کاملا تازگی دارد. نمی‌دانم

کسانی که در مقابل این جنبه از شعر او حساسند آیا همین حساسیت را در

 مقابل توصیفات شاعران مرد از معشوق زن نیز دارند؟ یحتمل در مخیله

 آنان عشق و عاشقی فقط مربوط به مردان است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 تیر1390ساعت 14:25  توسط ميرزا قلمدون  | 

سلام بر عزیزی....

با سلام به عزیزی که با حضورشون افتخار بخش محفل میرزا هستند

سلام عزیز

بماند که اسمت...بود ولی میدونم خودتونید

خواهش عزیزم

هم خوشحالم هم افتخار میکنم که با حضورت گرما بخش محفل میرزا بودید

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 تیر1390ساعت 21:53  توسط ميرزا قلمدون  | 

فروغ مدرن‌تر از شاملو/سهراب/اخوان

فروغ مدرن‌تر از شاملو --

به جرأت مي‌توان گفت شعر فروغ چه در مضمون و چه در فرم از ديگر

 شاعران هم‌عصر خود چون

شاملو، اخوان و سهراب به جهان جديد نزديكتر است. اين موضوع از

چند جهت قابل طرح است

.

 

1- همه مي‌گويند و براي همه پذيرفته شده است كه زبان شعري فروغ

زبان محاوره است. نتيجه به‌كارگيري اين زبان ارتباط گسترده با اقشار،

 گروهها و طبقات مختلف جامعه است. در دنياي جديد با آن‌كه همة

حوزه‌ها از جمله ادبيات و شعر بسيار تخصصي و حرفه‌اي مي‌شوند اما

اثر و عملي مقبول و مطلوب است كه بتواند با طيف‌هاي متنوع و گسترده

ارتباط بگيرد. اگر در دنياي گذشته همة علوم و فنون در اختيار عده‌اي

محدود بود و افرادي معدود نيز با آن ارتباط داشته و از بهره مي‌بردند،

دنياي جديد با برهم‌زدن اين معادله دستاوردهاي علمي، فرهنگي و ادبي

 را به تمامي اعضاي جامعه عرضه كرد. اگر روزگاري شعر در ميان

نخبگان مي‌چرخيد، جهان جديد اصل را بر اين قرارداد كه شعر را به

ميان اقشار و گروههاي مختلف ببرد. بي‌ترديد شاعري مي‌توانست در اين

 زمينه موفق‌تر باشد كه زبان شعري‌اش زبان گروههاي مختلف باشد.

زبان محاوره فروغ چنين امكاني را به شعر او بخشيد كه بتواند اقشار

 گوناگوني را مخاطب خود قرار دهد. درواقع زبان شعري فروغ شعر را

از دست نخبگان بيرون كشيده و وارد جامعه كرد. اين زبان نه مختص به

 مخاطبان روشنفكر است، نه مبارزان سياسي، نه متفكران و نه شاعران

حرفه‌اي. در عين‌حال اين گروهها نيز خوانندة شعر او مي‌شوند. اين زبان

 را همانقدر كه جوانان مي‌پسندند، نخبگان هم دوست دارند. در مقابل

زبان محاوره فروغ، زبان فخيم شاملو و كم‌وبيش اخوان قرار دارد. اين

زبان، زبان مردم نبوده و طبيعي است كه اختصاص به گروههاي خاص

 داشته باشد. به همين جهت اين نوع زبان از آنچه دنياي مدرن مي‌طلبد

دور مي‌افتد. زبان فخيم، زبانِ نخبگي است، موضوعي كه بيشتر متعلق به

 جهان سنتي است تا جهان جديد. طبيعي است خوانندگان اين شعر نيز

 صرفاً نخبگان (روشنفكران، تحصيل‌كردگان و...) باشند.

 

 

2- در ادامه نكتة اول بايد گفت كه زبان محاوره باعث مي‌شود خوانندة‌

خود را در كنار شاعر و شعر او ببيند. متقابلاً زبان فخيم زبان سلطه

است، زباني است كه در ذات خود به دنبال سيطره است. شعر فروغ با

 خواننده، يكي مي‌شود اما شعري با زبان سنگين شاملو خود را نسبت به

خواننده در بالادست قرار مي‌دهد. اين زبان، نگاه از بالاست، موضوعي

 كه مدرنيسم در روابط ميان متن و خوانندة حاضر به پذيرش آن نيست.

جهان امروز بر آن است تا مخاطب خود را زير سلطه زبان شعري يك

شاعر نبيند و به عبارتي اين جهان به هم‌سطحي و تعامل ميان زبان متن

و خواننده قايل است.

 

 

3- در زبان شعر فروغ عنصر مهم ديگري نيز وجود دارد كه او را

هرچه بيشتر به عصر جديد نزديك مي‌سازد: واژگان. بخش مهمي از

 واژه‌هايي كه در زبان شعر فروغ به چشم مي‌خورد برگرفته از اشيايي

است زادة دنياي جديد و البته دنياي جديد دهه‌هاي 30 و 40 شمسي.

راديو، شناسنامه، مقوا، ليوان، روزنامه، ايستگاه، فسفر و... واژه‌هايي

 هستند كه فروغ از آنها بهره برده است. وجود اين واژه‌ها همراه با زباني

 محاوره (كه لازم و ملزوم هم هستند) باعث مي‌شود زبان و به عبارتي

 شعر به غايت مدرن و جديد باشد. چنين واژگاني را مقايسه كنيد با

واژگاني چون كدامين، دريغا، ابلهامردا، پاتابه، پيسوز، جل‌پاره،

خنازير، سلاطونيان، خنجر و... كه شاملو به كار برده و جايي در زبان

 امروز ندارند. طبيعي است زباني فخيم كه مملو از چنين واژگاني است

نمي‌تواند زباني باشد كه جهان جديد آن را مي‌طلبد.

 

 

4- مفهوم شعر فروغ نيز بسيار مدرن است. شعر او شعر عصيان و

بحران است و درست به همين دليل است كه در شعر او قطعيت وجود

نداشته و با نسبيت‌ها مواجهيم. او بر آنچه او را مي‌آزارد عاصي مي‌شود.

 اما به عقيده يا باوري يقين پيدا نكرده و از آن مطلق خوب نمي‌سازد. او

شاعر بحران انسان امروز است، بحران هويتي كه زاييدة دنياي جديد

است و با قطعيت و مطلق‌انگاري هيچ سنخيتي ندارد. فروغ با جهاني كه

در آن زندگي مي‌كند و مانع رهايي او مي‌شود سر ستيز دارد. اين جهان

گاه در سنت‌ها گاه در روشنفكران گاه در جامعه و گاه مردمي كه با آنها

زندگي مي‌كند خود را نشان مي‌دهد. او اسطوره اي ندارد كه به آن متوسل

 شده و آن را بستايد. بنابراين چيزي در هستي او وجود ندارد كه بتواند

 براي او يقين و قطعيت به همراه آورد. اين امر خود از نشانه‌هاي اصلي

جهان جديد است. با چنين نگاهي به جهان، شعر فروغ شعر چندصدايي

 است شعري است كه ايدئولوژي و انديشه‌هاي قطعي را به كنار گذاشته و

 در خود تنوع صداها را جاي داده است. از همين دريچه مي‌توان شعر

 فروغ را شعر دموكراتيك ناميد. شعري كه مدام درحال نقد و عصيان

است و صد البته اين نقد و عصيان از شكل و ماهيت ايدئولوژيك به دور

 است چراكه در فلسفه فروغ جايي براي «بايد» و «نبايد» وجود ندارد.

اين شعر خالي از حكم‌هاي كلي و ابدي است و همين امر شعر او را شعر

 دموكراتيك مي‌كند. اما شعر شاملو و اخوان اينگونه نيست. شعر شاملو

 شعر اسطوره‌هاست، شعر ايدئولوژي است، شعر «شير آهنكوه» مرداني

 است كه به آرمان‌هاي بزرگ، كامل و قطعي يقين دارند و مطلق خوبي‌ها

 در اختيار آنهاست. براي همين است كه اين شاعر (شاملو) به شاعراني

چون سهراب و فروغ ايراد مي‌گيرد كه در زمانه‌اي كه خون از همه جا

جاري است آنها از گل و بلبل مي‌گويند. در شعر شاملو خير و شر و

نمادهاي آنها جاي ويژه‌اي دارند و به همين جهت شعر او در اكثر موارد

به ايدئولوژي تبديل مي‌شود. در شعر شاملو، ايدئولوژي حاكم است و

گرچه ايدئولوژي از پديده‌هاي مدرن است اما نسبت به آن با سنت و

اقتدارگرايي نيز بسيار محكم و سخت است. البته نبايد فراموش كرد كه

شاملو شعرهاي عاشقانه هم سروده است اما شاملو به واسطة شعرهاي

ايدئولوژيك است كه مطرح مي‌شود نه شعرهاي عاشقانه.

 

 

5- شعر چندصدايي و چندبعدي فروغ و متقابلاً شعر اسطوره‌اي و

ايدئولوژيك شاملو نتايج خاص خود را به دنبال دارند. از آنجا كه شعر

 فروغ همسو با ارزشها و انديشه‌هاي جهان جديد است از ماندگاري

بيشتري برخوردار مي‌شود اما شعر ايدئولوژيك شعري است كه در يك

دوره و عصر محدود خود را نشان داده و پس از آن رو به افول مي‌رود.

 جامعه تا زماني كه نياز به ايدئولوژي دارد به شعر ايدئولوژيك رو

مي‌آورد و زماني كه جامعه وارد مرحلة ديگري شد اين نوع شعر نيز

 كاركرد خود را از دست مي‌دهد. عدم تمايل به شعر شاملو در دهة

شصت و هفتاد شمسي از همين‌جا نشأت مي‌گيرد. جامعه منفعل علاقه‌اي

به ايدئولوژي ندارد و به همين دليل است كه شعر ايدئولوژيك (هرچند كه

شاعر آن نيز زنده باشد و شعر بسرايد) راهي به جامعه باز نمي‌كند. اما

در همين دوران شعر فروغ، كه در آن، انسان، فارغ از دغدغه‌هاي

ايدئولوژيك مطرح بوده و بحران او صرفاً بحران سياسي نيست خواننده

خود را دارد، گرچه شاعرش سالها پيش از دنيا رفته باشد. درواقع شعر

 فروغ، شعر انسان دنياي جديد است و اين انسان ويژگي‌هايي دارد كه

مخصوص به دوره و شرايط خاصي نيست. بحران چنين انساني بحران

انسان شكست‌خورده از ايدئولوژي‌ها نيست، بلكه بحراني است در ذات

انسان جامعة جديد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 تیر1390ساعت 13:55  توسط ميرزا قلمدون  | 

فروغ هنوز زنده است/قسمت دوم


کامران تلطف استاد دانشگاه آریزونا، با این پرسش که اصلا چه مردی

در آثار فروغ فرخزاد

تصویر شده گفت "ابراهیم گلستان تاثیری در آنچه بلوغ فکری فروغ

خوانده می شود، ندارد

بلکه همسر اول او پرویز شاپور به نوعی ممکن است نقش مهمتری ایفا

کرده باشد" و مثالهایی

از نامه های فروغ در شانزده سالگی تا هفده سالگی که با شاپور ازدواج

کرد را مطرح کرد.

این استاد دانشگاه با اشاره به اینکه پس از چاپ اولین کتاب فروغ

"اسیر" نقد شاپور چنان بر او سخت آمد که روانه بیمارستان شد، افزود:

"اما در آثار بعدی او مرزهای میان شعر و زندگی

واقعی را شکست و حتی در شعر های بعدی اش به روزهای گذشته

زندگی اش اشاره می کند:

"آن روزها رفتند، آن روزهای سالم سرشار من دور از نگاه مادرم ...

خط های باطل را از

مشقهای کهنه خود پاک می کردم.." و با این تمثیلها می گوید در آن موقع

 چه احساسی داشته است".

آقای تلطف با رد وجود پیر دانا یا مرشد یا راهنمایی که به یکباره فروغ

را متحول کرده باشد

(اینکه ابراهیم گلستان این نقش را ایفا کرده باشد) می گوید مجموعه آن

چه که این شاعر در

طول عمر کوتاهش یاد گرفته بود، در مجموع دست به دست هم داد و

 روند فکری او را ساخت

و دیدگاه نوین و پختگی جدیدی را به او داد. اگر هم کسی در شعر او

 حضور قوی تری داشته،

آن پرویز شاپور است، کسی که فروغ در ابتدای جوانی به شدت دلباخته

 او بوده است.

خانه سیاه است

نمایش فیلم "خانه سیاه است"، سر فصل نگاهی به حضور فروغ در

سینما بود و نسرین رحیمیه

استاد دانشگاه منچستر و مریم قربان کریمی به چگونگی تعریف دوباره

فروغ از زیبایی در

فیلمش پرداختند.

دلم برای باغچه می سوزد"

در ساعات پایانی روز دوم کنفرانس، به موضوعاتی چون مقایسه فروغ

با برخی شاعران

غربی، تفسیر و بررسی چگونگی استفاده فروغ از تمثیلهایی چون آینه،

عشق، باغچه و خانه

پرداخته شد.

نکته قابل توجه در این کنفرانس این بود که با توجه به این که برخی

سخنرانان به فارسی و

برخی به انگیسی مطالب خود را ارائه کردند، هیچ پیش بینی برای

ترجمه مطالب یا ارائه متن

مقالات به زبانهای فارسی و انگلیسی پیش بینی نشده بود و در پوشه

توزیع شده در بین مدعوین

"، تنها اطلاعات برنامه زمانی دو روزه کنفرانس و معرفی سازمانهای

 برگزار کننده ( موسسه میراث فرهنگی ایرانی در لندن و مرکز مطالعات

 خاورمیانه دانشگاه منچستر) یافت می شد.

در ضمن بعضی سخنرانان ایرانی که به انگلیسی سخنرانی کردند، وقتی

 در تایید شعر خود

بخشی از یکی از اشعار فروغ فرخزاد را می خواندند، بدون این که آن

 را به انگلیسی ترجمه

کنند، آن قسمت از شعر را به فارسی می خواندند "دلم برای باغچه می

سوزد" و بقیه مطلب را

به زبان انگیسی پی می گرفتند. کنفرانس در روز اول با نیم ساعت تاخیر

 شروع شد و با این

وجود مشکلاتی در پخش تصاویر و ارائه آنها وجود داشت.

این کنفرانس با این جمله به پایان رسید: "فروغ هنوز زنده است".

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 تیر1390ساعت 13:52  توسط ميرزا قلمدون  |